فهرست مناسبتها با جزئیات

    • ۳ تیر
    • 24 June
    • ٩ محرم

درچنین روزی درسال 1287 هجری شمسی میرزا جهانگیرخان شیرازی اززعمای مشروطیت ایران کشته شد. میرزا جهانگیر خان شیرازی  مدیرروزنامه صوراسرافیل بود . او در سال 1292ه ق در شیرازمتولد ودرتهران مقتول شد . وی ازخانواده ای تهی دست برخاسته بود و در اوان کودکی پدرش در گذشت. عمه اش سرپرستی او را به عهده گرفت . چهانگیر در 5 سالگی به شیراز بازگشت و در آنجا به تحصیل پرداخت . او در همین زمان مقدمات ادبیات و منطق  وریاضی را نزد استادان زمان فراگرفت . و ی پس از آن به  تهران آمد و به تحصیل علوم و فنون جدید پرداخت وهمزمان  به انجمن های سری راه یافت  و سرانجام نیز از ارکان عمده این تشکیلات شد . او در زمانی که محمد علی شاه به مخالفت با مشروطه پرداخت به همراه چند تن از جمله دهخدا که شرح آن گذشت روز نامه صور اسرافیل را ایجاد کرد . پس از اشغال مجلس جهانگیر خان به وسیله قزاقان دستگیر و به باغشاه برده شد و سرانجام در سال 1287 ه ش بهم دار آویخته شد . علامه دهخدا در رثای جهانگیر خان صور اصرافیل  شعر معروف و برانگیزنده " یاد آر زشمع مرده آر " را سرود. 
مرغ سحر، چو این شب تار،    بگذاشت ز سر سیاهکاری
                 وز تحفه روح بخش اسحار     رفت از سر خفتگان خماری
                  بگشود گره ز زلف زر تار      محبوبه نیلگون عماری
                     یزدان به کمال شد پدیدار    واهریمن زشتخو حصاری

                                      یاد آر ز شمع مرده، یاد آر

              ای مونس یوسف اندر این بند         تعبیر عیان چو شد تو را خواب
                 دل پر ز شعف، لب از شکر خند     محسود عدو به کام اصحاب
               رفتی بر یار خویش و پیوند            آزاد تر از نسیم و مهتاب
              زان کو همه شام با تو یک چند             در آرزوی وصال احباب

                                 اختر به سحر شمرده یاد آر

             چون باغ شود دوباره خرم          ای بلبل مستمند مسکین
              وز سنبل و سوری و سپرغم        آفاق نگارخانه ی چین
           گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم     تو داده ز کف قرار و تمکین
          زان نوگل پیش رس که در غم          ناداده به نار شوق تسکین

                              از سردی دی، فسرده یاد آر

                 ای همره تیه پور عمران         بگذشت چو این سنین معدود
                 وان شاهد نغز بزم عرفان        بنمود چو وعد خویش مشهود
                 وز مذبح زر چو شد به کیوان    هر صبح شمیم عنبر و عود
                      زان کو به گناه قوم نادان          در حسرت روی ارض موعود

                                     بربادیه جان سپرده ، یادآر

                     چون گشت زنو زمانه آباد     ای کودک دوره طلایی
                     وز طاعت بندگان خود شاد    بگرفت ز سر خدا ، خدایی
                 نه رسم ارم ، نه اسم شداد            گل بست زبان ژاژخایی
              زان کس که ز نوک تیغ جلاد             ماخوذ بجرم حق ستایی

                                  تسنیم وصال خورده ، یادآر

در چنین روزی در سال 61 ه ق ( پنجشنبه )  عمر بن سعد به سوى امام حسین (ع)  رفت .از طرفى شمر نیز بیامد و نزدیک یاران حسین (ع)  ایستاد و فریاد کرد: کجایند پسران خواهر ما یعنى عباس و جعفر و عبد الله و عثمان فرزندان على (ع) ؟ پس حسین ع به آنان گفت: وى را پاسخ گویید .هر چند مردى فاسق است، اما با شما نسبت خویشاوندى دارد.به این معنى که مادر آنها ام البنین از قبیله بنى کلاب و شمر نیز از همان طایفه بود. پس برادران امام پیش شمر آمدند و گفتند: چه کار دارى و چه مى‏خواهى؟ شمر گفت: اى پسران خواهر من شما در امانید.جان خود را در خطر میندازید و به خاطر برادرتان حسین خود را بکشتن مدهید، و خود را فرمانبردار یزید سازید.برادران بدو گفتند: خدایت لعنت کند.امانت را نیز لعنت کند.آیا رواست که ما را امان دهى، در حالى که فرزند رسول الله (ص) امان ندارد؟ در این موقع عباس بن امیر المؤمنین (ع ) بانگ برآورد که دستهاى تو بریده باد اى دشمن خدا و لعنت بر امانى که تو براى ما آورده ‏اى . تو ما را امر مى‏کنى که دست از برادر و مولاى خود حسین فرزند فاطمه ع برداریم و سر به اطاعت افراد نفرین شده‏اى که از فرزندان نفرین شده هستند درآوریم؟ ! شمر در خشم و غضب شد و به سوى سپاه بازگشت و این در حالى بود که خاله زاده آنها که نامش عبد الله بن ابى محمل بن حرام و برخى جریر بن عبد الله بن مخلد کلابى را نام برده‏اند سوى ابن زیاد رفته و براى این چهار برادر امان گرفته بود و ابن زیاد این امان نامه را به وسیله یکى از غلامان خود براى آنان به کربلا فرستاده بود. پیش از این نیز اشاره شد که مادر این چهار تن ام البنین همسر على ( ع ) عمه عبد الله بود .پس با مشاهده امان نامه یکصدا گفتند: ما هرگز به امان گرفتن از پسر سمیه نیازى نداریم .بهترین امان از جانب خداوند است.
سپس عمر بن سعد فرمان حمله را چنین صادر کرد، اى سپاه خدا، سوار شوید و به بهشت مژده گیرید.پس لشگر سوار شده تا هنگام غروب به حسین و یارانش یورش بردند.حسین ع بر در خیمه نشسته بود و به شمشیر خویش تکیه داشت و به خواب رفته بود.زینب خواهر آن حضرت  صدا را شنید و به برادر خود نزدیک شد و گفت: برادر صداها را که هر آن نزدیک‏تر مى‏شود نمى‏شنوى؟ حسین ( ع ) سر را بلند کرده گفت: پیامبر خدا را به خواب دیدم که به من گفت، امشب پیش ما مى‏آیى .زینب به صورت خویش زد و گفت: واى بر من .  حسین ع گفت: خواهرم واى از تو دور.آرام باش.رحمت خدا بر تو باد.بنا بر روایت دیگر، حسین ( ع ) نشسته بود که اندکى خواب بر او چیره شد.همین که سر برداشت، به خواهر خویش گفت: هم اکنون جد خود محمد ص و پدرم على ( ع ) و مادرم فاطمه (س ) و برادرم حسن ( ع ) را دیدم، در حالى که مى‏گفتند: به زودى نزد ما خواهى آمد.
در این هنگام عباس بن على پیش آمده گفت: برادر، قوم آمدند.حضرت برخاسته به عباس گفت: برادر، نزد ایشان برو و بگو، چکار دارید و مقصودتان چیست و بپرس براى چه آمده‏اند؟ عباس پیش آنها رفت و با عده‏اى در حدود بیست سوار که در میان آنها زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر نیز بودند، روبرو شد و گفت: چه اندیشیده‏اید و چه مى‏خواهید؟ آنها گفتند: دستور از امیر رسیده که به شما بگوییم به حکم او تسلیم شوید، یا با شما جنگ مى‏کنیم.عباس گفت: پس شتاب مکنید تا به نزد ابو عبد الله بروم و آنچه را گفتید به عرض آن حضرت برسانم.آنها باز ایستاده گفتند: او را ببین و این پیام را با وى بگوى.آنگاه با پیام وى نزد ما بیا.عباس نزد حسین ع بازگشت تا خبر را به او بگوید.در این موقع یاران وى ایستاده بودند و با آنان سخن مى‏گفتند و دشمن را پند و اندرز مى‏دادند، و از جنگ با حسین ع بازشان مى‏داشتند.عباس به نزد حسین ع آمد و پیام آنان را به اطلاع حضرت رساند.امام گفت: اگر مى‏توانى جنگ را تا فردا به تأخیر بینداز و امشب آنان را از ما بازگردان، تا نماز بخوانیم و دعا کنیم و از حضرتش آمرزش بجوییم.خدا مى‏داند که من نماز و تلاوت کتابش قرآن و دعاى بسیار و استغفار را دوست دارم. ازطرفى مقصود امام در این موقعیت این بود که دستور خویش را با کسان خود بگوید و با آنان وصیت کند.همین که عباس این ماجرا را از آنان جویا شد ابن سعد پاسخى نگفت و ایستاد .پس عمرو بن حجاج زبیدى رو کرد به آنان و گفت: سبحان الله.به خدا سوگند، چنانچه اینان از مردمان ترک یا دیلم بودند و چنین خواسته‏اى از ما داشتند، بدون تردید مى‏پذیرفتیم .پس چگونه رواست که به خاندان محمد ص مهلت ندهیم.قیس بن اشعث در پاسخ گفت: آنچه را خواسته‏اند بپذیر.اما من یقین دارم که فردا با تو جنگ خواهند کرد.( منبع : سید محسن امین ، ترجمه  علی حجتی کرمانی ، سیره معصومان، ج 4 )

از دیر باز روز تاسوعا به نام حضرت عباس ابن علی ( ع ) گرامی داشته می شد. اگر چه آن حضرت نیز در روز عاشورا از ماه محرم به درجه شهادت نایل آمدند اما همه ساله چنین روزی به نام آن حضرت از سوی شیعیان در بزرگداشت مقام ایثار و جانبازی گرامی داشته می شود. حضرت عباس (ع) در سال 26 هجری قمری دیده به جهان گشود. پدر بزرگوارش امام علی ابن ابی طالب ع و مادر گرامیش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربیعه بن عامر کلبی و کنیه اش ام البنین  بود. حضرت عباس (ع)  در خانه ای زاده شد که جایگاه دانش و حکمت بود. آن حضرت از محضر امیرمومنان (ع)  بهره فراوان علمی برد و  از خاندان عصمت و طهارت  علوم و اسرارازلی و ابدی را  آموخت و کرامات اخلاقی را از مهبط وحی و تنزیل فرا گرفت. زبان دروصف شان و مرتبت حضرت ابوالفضل العباس  قاصر است چراکه او مخزن علم و سخا و اخلاق مروت است و همه اینها در بخش های مختلف زندگی آن حضرت به گونه های مختلف متجلی  شده است . بسیاری از روایات ماثوره  به ایثار و فداکاری  آن حضرت در راه امام خویش تصریح کرده اند و این امر  به وضوح، فضیلت و مقام آن بزرگوار را آشکار می سازد . اوج ایثار و مردانگی آن حضرت در روز پر حادثه عاشورا  آشکار می شود . واقعه آب آوردن آن حضرت برای فرزندان و خاندان حضرت حسین ابن علی ع نشانه و گویای اوج ایثار و جانبازی آن حضرت است . حضرت ابوالفضل ع  پس از آنکه نتوانست از میان خیل دشمنان آب را به خیمه های تشنگان انتقال دهد  مسیر برگشت خود را عوض نمود و از داخل نخلستانها برگشت  تا شاید مشک را سالم برساند . با این حال دشمنان راه را بر او بستند و او را محاصره کردند تا آنکه نوفل ازرق شمشیری به دست راست حضرت زد و آن را از بدن جدا نمود. در همین حال بود که دیدند ابوالفضل ع رجز را عوض کرد . او می فرمود: بخدا قسم اگر دست راستم را ببرید من دست از دامن حسین بر نمی دارم. مشک آب را برشانه چپ قرار داد. بار دیگر نوفل ازرق، ضربه ای دیگر زد و دست چپ حضرت را از مچ جدا نمود. طولی نکشید که رجز دوباره عوض شد در این رجز فهماند که دست چپش هم بریده شده است . راویان نوشته اند به هر تقدیر،  مشک آب را چرخاند و آن را به دندان گرفت  و خویش را روی آن انداخت تا سالم بماند اما سپس تیری آمد و به مشک رسید و  آب مشک نیز  از دست رفت .در همین زمان  تیری دیگر  بر سینه حضرت  نشست  وعده ای گفته اند عمودی آهنی بر فرق مبارکش  نشست و او را از اسب به زمین انداخت و در این هنگام بود  که برادر خود حسین را برای اولین بار به نام برادر مرا دریاب خطاب  کرد. پس از به شهادت رسیدن آن حضرت، ا مام حسین (ع) فرمودند: الان انکسر ظهری و قلت حیاتی-  اکنون پشتم شکست و چاره ام کم شد. مرقد مطهر حضرت عباس ع  نزدیک محل شهادتش کنار شریعه فرات است و سن ایشان لحظه شهادت 34 سال بوده است .

در چنین روزی در سال 1327 ه ق شیخ فضل الله نوری ازعلمای برجسته و فعالان مشروطیت به شهادت رسید. فضل الله  در سال  1259 ه ق در روستای لاشک در منطقه کجور مازندران دیده به جهان گشود. وی پس از طی مقدمات علوم به  فراگیری علوم اسلامی روی آورد و به تهران آمد و در تهران تحصیلات علمی خود را ادامه داد. وی  پس از آن به نجف رفت و تحت ارشادات استادان بزرگی چون میرزا حبیب الله رشتی، شیخ راضی و میرزای شیرازی قرار گرفت. ایشان در سال 1303ه ق. دوباره به تهران آمد و در تهران به تدریس علوم اسلامی مشغول شد. آن عالم ربانی در حوزه، یکی از فرهیخته ترین استادان به شمار می رفتند و از برجسته ترین آنها، چنانکه پس از وقایع مشروطیت دوست و دشمن و تمام کسانی که با ایشان در وقایع مشروطیت سر خوشی نداشتند از برجستگی مقام علمی ایشان لحظه ای فروگذار نکردند. حسنعلی برهان درباره شیخ در شماره چهاردهم مجله وحید  نوشته است: «شیخ مردى بود، اولا احتیاجى به گرفتن مال از دیگران، به سبب آن که در مازندران علاقه ملکى و درآمد منظم داشت، نداشت. ثانیا، خوب درس خوانده بود و تا زمانى که زن و فرزند هم داشت، در عتبات درس مى‏خواند و خیلى خوب مراتب اجتهاد را گذرانده بود. ثالثا، با هوش و حضور ذهن بود و اغلب در موقع ترسیم مهرش به اوراق قبل از آن که به ثبت‏هاى خود رجوع کند، از خاطره‏اش کمک مى‏گرفت و حاصل خاطراتش در این امور با آنچه ثبت‏شده بود، مطابقت داشت. رابعا، به سبب این که متعین زندگى مى‏کرد و با سواد و مجتهد جامع الشرایط شناخته شده بود، تمام رجال و اولیاى امور و پادشاهان و اقران و امثالش به او با نظر اعزاز و احترام نگاه مى‏کردند. این اوصاف او را فردى ممتاز و لازم الاحترام نموده بود. این صفت را هم باید اضافه نمایم که بسیار در ابراز عقایدش شجاع و بى‏باک بود . . . و ملاحظه قدرت روز را نمى‏نمود .» 
آن عالم ربانی علاوه بر تربیت شاگردان برجسته در طول دوره کاری خویش، کتب مختلفی به رشته تحریر درآوردند. رساله منظوم فقهی «الدرر التنظیم»، رساله فقهی فی قاعدة ضمان الید، رسالة فی المشتق، صحیفة قائمیه، حاشیه بر کتاب شواهد الرُّبوبیه ملاصدرا و  حاشیه بر کتاب فرائد الاصول شیخ انصاری از جمله آثار ایشان است. نام شیخ شهید در تاریخ ایران بیشتر در حوزه مسایل سیاسی مشهور گشته است. از این رو برای شناخت شخصیت ایشان بهتر است وقایع پس از مشرطیت بیشتر مورد بررسی قرار گیرند. پس از انقلاب مشروطه بزرگان مشروطه در مجلس به تدوین قانون اساسی روی آوردند. در این میان دو دیدگاه مطرح بود، یکی دیدگاه شیخ شهید که معتقد بود مشروطه باید بر مبنای احکام شرع انور قرار گیرد و به نقلی دیگر مشروطه مشروعه مد نظر وی بود. اما طیف دیگری نیز در مجلس بودند که مشروطه را بدون نگرش به پایه های ایمانی مردم ایران در نظر می گرفتند و آن را تنها نهادی برگرفته از دموکراسی غربی می دانستند. در میان این گروه افرادی چون حاج امین الضرب، حاج سید نصرالله سادات اخوی، سید نصرالله تقوی و تقی زاده دیده می شدند. در هر حال با تلاش شیخ و حمایت عالمان نجف اصل نظارت فقها با تغییراتی به عنوان اصل دوم متمم قانون اساسی تصویب شد. پس از مرگ مظفر الدن شاه، محمد علی شاه به سلطنت رسید. وی  مجلس را به توپ بست و استبداد را دوباره در این کشور بسط داد. اما این امر طولی نکشید و تهران به دست مشروطه خواهان فتح شد و محمد علی شاه به سفارت روسیه پناهده شد. فاتحان تهران مجلسی با عنوان مجلس عالی در بهارستان تشکیل دادند. این مجلس محمد علی شاه را از سلطنت خلع و احمد شاه را به پادشاهی برگزید. این گروه ، دیگر هیچ گونه اعتقادی به مبانی مطروحه از سوی شیخ شهید نداشتند. پیشنهادهای مختلفی به شیخ فضل الله رسید تا به جایی پناهنده شود. سعدالدوله برای او پیام فرستاد که با وزیر مختار روس و انگلیس گفتگو کرده است تا در سفارت به وی پناهندگی دهند. شیخ شهید در پاسخ گفت: آیا رواست که من پس از هفتاد سال که محاسنم را برای اسلام سفید کرده‌ام حالا بیایم و زیر پرچم بیگانه بروم. اسرانجام مشروطه طلبان برای انتقام از شیخ فضل الله به منزل وی حمله کردند و او را به شهربانی بردند. شیخ فضل الله چند روزی در شهربانی بود و در روز سیزدهم رجب وی را به عمارت گلستان انتقال دادند و پس از چند جلسه دادرسی فرمایشی  ایشان را اعدام کردند .

بنابر سالنگار های میلادی درچنین روزی درسال 656 میلادی خلافت حضرت امیر مومنان علی (ع )  آغازگردید .
به نقل از کتاب: فروغ ولایت ص 366 تا 372 نویسنده: استاد جعفر سبحانى : 
یاران رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم به صورت دستجمعى رو به خانه على علیه السلام آوردند وبه آن حضرت گفتند که براى خلافت‏شخصى شایتسه تر از او نیست. ابو مخنف در کتاب «الجمل‏» مى‏نویسد: پس از قتل خلیفه سوم  اجتماع عظیمى از مسلمانان در مسجد تشکیل شد، به نحوى که مسجد لبریز از جمعیت گردید. هدف از اجتماع تعیین خلیفه بود.شخصیتهاى بزرگى از مهاجرین وانصار، مانند عمار یاسر وابوالهیثم بن التیهان ورفاعة بن رافع ومالک بن عجلان وابو ایوب انصارى و... نظر دادند که با على ( ع ) بیعت کنند. بیش از همه عمار در باره على ( ع )  سخن گفت واز آن جمله بود که: على  شایسته ترین فرد براى این کار است وهمگى از فضایل وسوابق او آگاهید. در این هنگام همه مردم یک صدا گفتند: ما به ولایت وخلافت او راضى هستیم.آن وقت همه از جا برخاستند وبه خانه‏على ریختند. امام علیه السلام خود نحوه ورود جمعیت را به خانه اش چنین توصیف کرده است: «فتداکوا علی تداک الابل الهیم یوم وردها وقد ارسلها راعیها و خلعت مثانیها حتى ظننت انهم قاتلی او بعضهم قاتل بعض لدی‏». آنان به سان ازدحام شتر تشنه‏اى که ساربان عقال وریسمانش را باز کند ورهایش سازد بر من هجوم آوردند، که گمان کردم که مى‏خواهند مرا بکشند، یا بعضى از آنان مى‏خواهد بعضى دیگر را در حضور من بکشند. بارى، امام علیه السلام در پاسخ درخواست آنان فرمود:من مشاور شماباشم بهتر از آن است که فرمانرواى شما گردم.آنان نپذیرفتند وگفتند: تا با تو بیعت نکنیم رهایت نمى‏کنیم.امام علیه السلام فرمود: اکنون که اصرار دارید باید مراسم بیعت در مسجد انجام گیرد، چه بیعت‏با من نمى‏تواند پنهانى باشد وبدون رضایت توده مسلمانان صورت پذیرد. امام علیه السلام در پیشاپیش جمعیت‏به سوى مسجد حرکت کرد ومهاجرین وانصار با او بیعت کردند.سپس گروههاى دیگر به آنان پیوستند. نخستین کسانى که با او بیعت کردند طلحه وزبیر بودند. پس از آنان دیگران نیز یک به یک دست او را به عنوان بیعت فشردند وجز چند نفر، که تعداد آنان از شماره انگشتان بالاتر نیست  ، همه به خلافت وپیشوایى او راى دادند. بیعت مردم با امام علیه السلام در روز بیست وپنجم ماه ذى الحجه انجام گرفت. در تاریخ خلافت اسلامى هیچ خلیفه‏اى مانند على علیه السلام با اکثریت قریب به اتفاق آراء برگزید نشده وگزینش او بر آراء صحابه ونیکان از مهاجرین وانصار وفقها وقراء متکى نبوده است.این تنها امام على علیه السلام است که خلافت را از این راه به دست آورد وبه عبارت بهتر زمامدارى از این راه به على علیه السلام رسید. امام علیه السلام دریکى از سخنان خود کیفیت ازدحام واستقبال بى سابقه مردم را براى بیعت‏با او چنین توصیف مى‏کند: «حتى انقطعت النعل وسقط الرداء و وطئ الضعیف و بلغ من سرور الناس ببیعتهم ایای ان ابتهج‏بها الصغیر و هدج الیها الکبیر وتحامل نحوها العلیل و حسرت الیها الکعاب‏»  بند کفش بگسست وعبا از دوش بیفتاد وناتوان زیر پا ماند وشادى مردم از بیعت‏با من به حدى رسید که کودک خشنود شد وپیر وناتوان به سوى بیعت آمد ودختران برا ى مشاهده منظره بیعت نقاب از چهره به عقب زدند.
تاریخ صحیح وسخنان امام علیه السلام حاکى است که دربیعت مردم با آن حضرت کوچکترین اکراه واجبارى درکارنبوده است وبیعت کنندگان با کمال رضایت، هرچند با انگیزه هاى گوناگون، دست على علیه السلام را به عنوان زمامداراسلام مى‏فشردند. حتى طلحه وزبیر، که خود را همتاى آن حضرت مى‏دانستند، به امید بهره‏گیرى از بیعت‏یا از ترس مخالفت‏با افکار عمومى، به همراه مهاجر وانصار با امام علیه السلام بیعت کردند.طبرى در مورد بیعت این دو نفر دو دسته روایت نقل مى‏کند، ولى آن گروه از روایات را که حاکى از بیعت اختیارى آنان با امام است‏بیش از دسته دوم در تاریخ خود مى‏آورد وشاید همین کار حاکى از آن است که این مورخ بزرگ به دسته نخست روایات بیش از دسته دوم اعتماد داشته است. سخنان امام علیه السلام در این مورد گروه نخست از روایات را به روشنى تایید مى‏کند.وقتى این دو نفر پیمان خود را شکستند وبزرگترین جرم را مرتکب شدند، در میان مردم شایع کردند که آنان با میل ورغبت‏با على بیعت نکرده بودند. امام علیه السلام در پاسخ آن دو فرمود: زبیر فکر مى‏کند که با دست‏خود بیعت کرد نه با قلب خویش، نه چنین نبوده است.او به بیعت اعتراف کرد وادعاى پیوند خویشاوندى نمود. او باید بر گفته خود دلیل وگواه بیاورد یا اینکه بار دیگر به بیعتى که از آن بیرون رفته است‏بازگردد. 

در چنین روزی در سال 1771 میلادی ای آی دو پون شیمیدان و دانشمند مشهور فرانسوی به دنیا آمد .

در چنین روزی در سال 1930 میلادی کلود شابرول  کارگردان برجسته فرانسوی به دنیا آمد.« پسر عموها » و «افیلیا»  عنوان مهمترین اثر اوست .

در چنین روزی در سال 1894 میلادی تصمیم بر این گرفته شد که المپیک جدید هر چهار سال یکبار در این کشور برگزار شود .

در چنین روزی در سال 1948 میلادی و پس از جنگ جهانی دوم ،  اتحاد جماهیر شوروی سابق اشغال و محاصره  شهر برلین را  آغاز کرد . 

در چنین روزی در سال 1314 میلادی اسکاتلند،  استقلال خود را از انگلستان اعلام کرد. اعلام استقلال پس از  پیروزی  اسکاتلند برانگلیسی ها بود .